تبليغاتX
سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا رویای فردا

رویای فردا

تو مگو ما را بدان شه راه نيست ................ با کريمان کارها دشوار نيست

به بهانه سالروز تولد حضرت امام حسین (ع)

 

سهل است که روح های بزرگ - روح بزرگ را خوب بشناسند.درکش کنند و را بفهمند و با او زندگی کنند.چه خوب که روح بزرگ در پرتو انوار روح های بزرگ شناخته تر می شود.زوایای مختلف و عظمت های ناشناخته اش شناخته تر میشود.

عشق بازی حضرت مولانا جلال الدین با حضزت حسین ین علی(ع) واقعا دیدنیست.

مولانا - این روح بزرگ - عظمت و شخصیت امام حسین(ع) را چه زیبا درک کرده بودو چه ارادت والایی به ایشان داشت.در چند بیت به اندازه تمام تاریخ و به اندازه تمام متفکران و روشنفکران و فقیهان و عارفان و... درباره اش سخن گفت:

کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی‌نوایی

 

(این کلام مولانای سنی مذهب درباره امام حسین(ع) این روح تشیع ... را با کلام برخی از این مداحان و فقیهان مقایسه کنید .)

مولانا که از بزرگترین عارفان ماست نگاهش به همه مقوله ها از جنس دیگریست حتی نگاهش به امام حسین (ع) ... او در واقعه کربلا خون و تشنگی و کشته شدن نمی بیند بلکه فراتر از اینها را می بیند ...

روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازیشان آگهی

شادی و طربناکی و زیبا بینی شیوه ایست که عارفان ما در برابر زهد خائف و عبوس در اختیار ما گذاشته اند:

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند

مرید حلقه دردی کشان خوش خویم

مولانا در عظمت شخصیت والای امام حسین چنان محو می شود که روز شهادت او را روز رهایی سلطانی از بند می داند و این روز را شایسته شادمانی می داند و حرکت عظیم امام را با نگاه خاص خودش این چنین تعبیر می کند:

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ...

یعنی امام قمار عاشقانه ای با خداوند انجام داد که در آن تنها یک خواسته داشت و آن قماری دیگر برای خلق شگفتی هایی دیگر ...

فرصت وب کوتاه است ... تنها به این پیام توجه کنیم که روح های بزرگ را درک کنیم چنان که شایسته مقام آنان است تا در پرتو این شناخت خود توشه و زاد سفر بیاندوزیم و تنها در ماتم و غم سراغ امام حسین(ع) نرویم بلکه در شادی ها و برای یادگرفتن شادی واقعی نیز دست به دامان ایشان بزنیم ...

من طربم طرب منم زهره زند نوای من

عشق میان عاشقان شیوه کند برای من

عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود

فاش کند چو یبدلان بر همگان هوای من

از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام

تا همگی خدا بود حاکم و کد خدای من

بیاموزیم که شادی کنیم ... شادی حقیقی ... روح جهان همه شادیست به شادی بیاندیشیم ...

میلاد خجسته حضرت امام حسین بن علی(ع) و فرزند بزرگوارش حضرت امام زین العابدین(ع) و برادر بزرگوارش حضرت ابوالفضل العباس(ع) گرامی باد.

 

احمد افروز-۱۵مرداد ۱۳۸۷

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:59  توسط احمد افروز  | 

(یک توضیح ساده:دیروز که برای گرفتن شناسنامه به ثبت احوال رفته بودم به دلایلی نام "پانیا" به "ترنم"تغییر کرد.واسه همین اسم این پست رو عوض کردم و با اچازتون کامنتهای پر مهر شما رو هم اصلاح می کنم.)

در زندگی انسان لحظات نابی وجود دارد که آدمی با هیچ عیاری نمی تواند  ارزش آن را محاسبه کند .لحظاتی ناب و شیرین ... لحظاتی که مدتها به انتظارش بودی ...

و من چقدر بخت یارم که خداوند یکی از آن لحظات ناب را نصیب من کرد ... لحظه ناب تولد فرزند ... فرزندی عزیز و دوست داشتنی ...

"ترنم"  من امروز دهمین روز تولدش را سپری می کند ...

۱۰ روز است که ترنم کوچولو قدم به این جهان خاکی گذاشته تا در کنار ما تجربه حضور در گستره هستی را تجربه کند ... و من ۱۰ روز است که نقش عظیم "پدر" بودن را تجربه می کنم ...

وقتی در خواب است آرامش دنیا در وجودش موج می زند و چه زیباست وقتی در خواب ناز و کودکانه است روی معصومش را پدرانه ببوسی و در رویاهای فردا به آینده اش فکر کنی ...

به هر منزل که رو آرد خدا را

نگه دارش به لطف لایزالی

منال ای دل که در زنجیر زلفش

همه جمعیت است آشفته حالی

ز خصلت صد جمال دیگر افزود

که عمرت باد صد سال جلالی

تو می باید که باشی ورنه سهل است

زیان مایه جاهی و مالی

بر آن نقاش قدرت آفرین باد

که گرد مه کشد خط هلالی

کجا یابم وصال چون تو شاهی

من بدنام رند لاابالی

این هم تفعلی بود بر دیوان خواجه شیراز در اولین ساعات تولد ترنم ...

"ترنم" من روز شنبه ۲۲ تیرماه ۸۷ ساعت ۲۳:۱۵ در بیمارستان پاستورنو بدنیا آمد ... امیدوارم خداوند همیشه وجود نازنینش را از گزند آسیبها وآفتها حفظ کند ... و عمری پر از خیر و برکت همراه با سعادت و عزت دنیا و آخرت عطایش کند ... امیدوارم "ترنم" من دختری خردمند باشد و فرزندی شایسته برای ایران زمین ... برای تعالیش دعا می کنم ... شما هم دعایش کنید ...

امیدوارم خداوند نعمت همنشینی با روح های بزرگ چون حضرت خداوندگار مولانا جلال الدین و دیگر بزرگان و عارفان را نصیبش گرداند و او را به خرد والا برساند و او را ترنم همه خوبیها نماید ... آمین

......................................................................................................................................

تن تو آهنگی ست
و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند
تا نغمه ئی در وجود اید :
سرودی که تداوم را می تپد

در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :
فریادی که بودن را تجربه می کند

"ترنم" من تولدت مبارک ...

احمد افروز۳۱تیرماه ۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:55  توسط احمد افروز  | 

                                                                                

 

حرمت نگه دار دلم گلم

کین اشک خونبهای عمر رفته من است

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف

یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت بنام تو ...(حسین پناهی)

زندگی در گذرگاه خودش همچنان به پیش میره و اتفاقات خودشو برات تحمیل می کنه ... که وقتی تو اتفاقات رو رقم نزنی زندگی برات رقم میزنه ... اینروزها دوباره حال و هوای دلم بدجوری ابری ... انگار اتفاقی قراره بیفته ... هروقت سعی می کنم دست به قلم ببرم انگار یه چیزی مانع میشه ... نمی تونم ...

می خواستم از بی حرمتی که کارگردان خوب سینمای ایران(آقای مجید مجیدی)به دکتر عبدالکریم سروش و بالاتر از اون به ساحت مقدس اندیشه وتفکرکرد بنویسم دستم به قلم نرفت میخواستم بگم آخه تو که آواز گنجشکات هنوز تو جشنواره های جهان طنین اندازه چرا  تبر تکفیر دست گرفتی ...

گفتم بگذریم ...

 در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند ...(حافظ)

می خواستم دوباره از عشق و عرفان بنویسم ... دیدم آنقدر غم نان سایه شوم خودشو تو این کشور انداخته که دیگه کسی حال و هوایی براش نمونده ... یادم افتاد که دکتر شریعتی وقتی بهش گفتن زندگی چیه گفت:نان-آزادی-فرهنگ -ایمان و دوست داشتن ...

از چشمهای تو

-کودکان توامان آغوش خویش - شعرها توان گفت

غم نان اگر بگذارد ...(احمد شاملو)

چهره مردی یادم افتاد که تو گرانی برنج پبش همسرش نتونست برنج بخره ... آخه نرخش از شب قبلش تا صبح دقیقا دو برابر شده بو د...

گفتم بگذریم ...

خواستم از کسی بنویسم که تو این دنیای مجازی بزرگترین اتفاق منو رقم زد و صاعقه وار پیله منو آتش زد و چشم منو به عریانی خودم گشود ... و نشون داد که چند مرده حلاجم ... خواستم از اون بنویسم ولی ترسیدم قلم بی تابی کنه ... بی حرمتی کنه ... سکوت کردم و چه سخت ...

خود ثنا گفتن زمن ترک ثناست

کان دلیل هستی و هستی خطاست(مولوی)

دیدم باز نمی تونم بنویسم ... خواستم اصلا ننویسم دیدم اینم نمی تونم ... مگه نه اینکه عین القضات عزیزم گفته:

"هرچه مینویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش ...

اگر هرچه نویسم هم نشاید ... اگر هیچ ننویسم هم نشاید ... و اگر گویم نشاید ... و اگر خاموش گردم نشاید ... و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ... و اگر خاموش شوم هم نشاید ...

ای دوست میترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ..."(عین القضات)

شاید بهتر این باشه که فعلا سکوت کنم تا ...

سخت خاک آلود می آید سخن

آب تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند

او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب

صبر کن ولله اعلم بالصواب(مولوی)

 احمد افروز-۲۷-خرداد ۱۳۷۸

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط احمد افروز  |