(تقديم به بانو شقايق بيات)
مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد
نقش هر نغمه که زد راه بجايی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ وفرح بخش هوايی دارد
پير دردی کش ما گرچه ندارد زر وزور
خوش عطا بخش و خطاپوش خدايی دارد
...بزرگ است و از اهالی امروز ... و با تمامی افق های باز نسبت دارد ... و لحن آب و زمین را خوب می فهمد ... صداش به شکل حزن پریشان واقعیت است ...
سخن از کسی است که مثل هیچکس نیست ... بانویی که وجودش سراسر مهربانی است .کسی که در این دنیای مجازی حقیقی ترین حرفها را میزند و زیباترین شعرها را می سراید ...کسی که نگاهی نو به ما آموخت
من نمی دانم که چرا می گويند : اسب حيوان نجيبی است کبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ کسی کرکس نيست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
با وجود مادرانه اش کانون گرمی به نام "گلهای باران زده " را گرد هم جمع کرد ... کسی که چون آفتاب گرمابخشی می کند ... هر چند در این راه سنگها بر پایش زدند و تازیانه ها بر روح و اندیشه اش ولی او همچنان ایستاد ... و مگر راه آزادگی غیر از این است...
قصه هاش همه از جنس نور است ...
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هيچ چشمی عاشقانه به زمين خيره نبود
کسی از ديدن يک باغچه مجذوب نشد
هيچ کس زاغچه ای را سر يک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه يک ابر دلم ميگيرد
در این دشت ماتم زده که زوزه گرگان و شغالان از هرجا بگوش می رسد ، کلبه مینای مهتاب به یمن حضور این بانوی عزیز برای گلهای باران زده مامنی ست تا دمی در آن بیاسایند و از هراس ها وا رهند ...
دستانت آشتی است
ودوستانی که ياری می دهند
تا دشمنی
از ياد برده شود
پيشانيت ايينه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زيبايی خويش دست يابند
اما مدتی بود که این بانوی شعرو آفتاب دچار "بیماری سهل با دردی سنگین " شده بود ... بیماریی که ناچار او را بستر نشن کرده و قلم از دستش ستانده بود ... سهل است اگر بپنداریم که دردش تنها درد جسم بود وبس ...
گلهای باران زده اش اما تاب دوریش را نداشتند ...
پس دعا کردند تا خدای مهربان هرچه سریعتر سلامتی جسم و روحش را بازگرداند تا بار دیگر شقایق زیبا در میان گلهای باران زده اش حرفهایی از جنس آب و آیینه بزند ... و خدای مهربان دعای گلهای باران زده را شنید و پاسخش را در سلامتی شقایق داد ...
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
این اتفاق یک پیام مهم برای همه ما داشت و آن اینکه تا دوستان هستند قدرشان را بدانیم ... همه ما شاهد هستیم که دوستانی به علت های مختلف دنیای وب را ترک می کنند و پنجره کلبه شان را می بندد ... اما هرگز نمی دانیم که این دوستان به کجا می روند ... و هرگز برای رفع مشکلشان تاش نمی کنیم ... بیاییم قدر این فرصت ها را بدانیم و بجای اینکه این دنیای مجازی را عرصه تاخت و تازهای صفاتی چون حسد و کینه و بغض و مرض نماییم ... محلی برای زیبا دیدن ... زیبا شنیدن ... و زیبا گفتن نماییم ... فرصتها از دست می روند ... بهوش باشیم ...
شقايق بيات هميشه از زيبايی ها نوشته ... قدرخودش و قلمش را بدانيم .
...................................................................................................................................
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هيچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سايه ها می دانند که چه تابستانی است
سايه هايی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اينجاست
زندگی خالی نيست
مهربانی هست ... سيب هست ... ايمان هست
آری تا شقايق هست زندگی بايد کرد
